تبليغاتX
من از دلم حرف میزنم...

من از دلم حرف میزنم...

دلتنگی های بارونی من

سلام

سلام

صدتا سلام

نمیدونم چرا بزرگ نمیشم.....

همش حس می کنم هنوز کودکممممم

البته خیلی هم ناراضی نیستماااا گاهی از این گونه احوالاتم لذت برده و به قول خودمان

 حالشو می برم و...

به هر روی خدایا شکرت که به قول دوستان کودک درونه من هنوززنده است.

امروز جمعه اس و ما برنامه ی خاصی نداشتیم بنابراین بعد صرف ناهار اومدیم دفتر و داریم کودکی می کنیم...

خوشحالم که روح داوود به من نزدیکه....

راستی ما اول اردیبهشت رفتیم اصفهان ...من و داوود....

و من منیر رو بعد مدت ها دیدم.... دلم براش  تنگ شده بود حسابی!!!!!

یکی دوتا جای اصفهان رو گشتیم چون ما وقتمون کم بود...

منیر حسابی شرمندم کرد...

تازه از سرکه سیب و سیر ترشی که باباش درست کرده بودن و من عاشقش بودم برام آورد.

خوشحالم علایق و خلقیاتم هنوز تو خاطر دوستم مونده بود... مرسی منیر جونم

ناهارم برامون کلی خاطره شدددد....

پر بود از شیطنت... داوود اول یه خورده رسمی بود ولی بعدش قاتی شد شدید!!!

دوستت دارم داوود جونم

خلاصه خوش گذشت

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:49  توسط فهیمه  | 

سلام 

یه ایمیل خوب از یه دوست خوب برام رسید خواستم با شما شریک بشم.

 

اخیراً کتابی با عنوان "اقتدار گرائی ایرانی در عهد قاجار" با قلم زیبای استاد برجسته علوم سیاسی ایران دکتر محمود سریع القلم به بازار نشر عرضه> شده است.آنچه که مرا بیش از موضوع و متن کتاب تحت تاثیر قرار داد، صفحه "تقدیمی" است که نویسنده در ابتدای کتاب خود آورده و در نوع خود کم نظیر است.>  تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده

       برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد؛

      برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛

        ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد؛

        از فرهنگ واکنش های سریع به خویشتن داری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد؛

    از فرهنگ شفاهی و غیر دقیق به فرهنگ مسئولانه مکتوب، انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود؛

    از رفتارها و کارهای کوتاه مدت به گستره دراز مدت، رشد فکری پیدا خواهند کرد؛

     تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود؛

  به رشد فکری و استقلال فکری از طریق مطالعه حداقل دو ساعت در روز روی خواهند آورد؛

  برای ایرانیان دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد؛

     از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت؛

  غرور بی جا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد؛

  دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود؛

 برای کسب قدرت،به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت؛

 و پس از رسیدن به قدرت، فقط دوره محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند.

در دنيا هيچ چيزي به اندازه آموختن براي ساختن يك زندگي انساني اهميت ندارد و اين آموزش از هر قوم و مليتي ميتواند باشد.انتشار اين مطالب شايد بتواند به اندازه ذره اي ناچيز در ترويج گزينه هاي مثبت رفتار عمومي و فرهنگ سازي موثر باشد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:21  توسط فهیمه  | 

من و همه ی دلواپسی هام

سلام به همه ی دوستانی که به رسم رفاقت منو یادشونه و گاه گاهی به من و وبلاگم سری از سر لطف می زنن.


و سلام به عزیزانی که رهگذر کوچه باغ وبلاگ من هستن و به رسم عابری از دلم خبر گرفتن....


به لطف خدا این روزا همه چی خوبه و روبراه ...


اماااااااااا

گاهی فکر به آینده و احتمالات و خطراتی که ممکنه ما و زندگیمونو تهدید کنه منو می ترسونه...


می دونم که این احتمالات ممکنه هرگز حتمی نشه ولی....


برام دعا کنید آروم بشم ......


لطف خدا رفیق لحظه هاتون رفقااااااااا


راستی یادم رفت بگم که:


داوود جونم خیلی دوستت دارم، مطمئنم که با تو و در کنار تو آروم خواهم بود....


دوستت دارم شریک و دوست خوبم!!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:40  توسط فهیمه  | 

یه سورپرایز واقعی....

سلام امشب داوود حسابی منو شاد و غافلگیر کرد.... امشب سالگرد عقدمون بود و منو داوود در موردش حرف زده بودیم اما وقتی داوود از دفتر اومد و شیرینی و کادو.... حسابی ذوق زده شدم اصلا فکر نمی کردم .... خونه ی پدر داوودم امشب ... همه کلی دست و جیغ.... مامان داوود هم بهم کادو داد... شب خوبی بود.... من هنوز واسه داوود چیزی نخریدم آخه نشده تنها برم بیرون ایشالا فردا .... یه ساله که ما با همیم امیدوارم که سالها سایه ی دلامون رو سر همدیگه باشه و به پای دل هم پیر بشیم... دوستت دارم داوودخوبم! مرسی به خاطر شب قشنگی که برام ساختی.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 1:6  توسط فهیمه  | 

سلامی دوباره ...

سلام سلام به همه ی دوستانی که گاه گاهی مطالب و حرف های دل منو می خونن. امشب بعد از مدت ها وقت شد بیام و بنویسم... دلم خیلی می خواست بشه؛ حسش باشه و وقتش که بیام تو وبلاگ از دلم بگم... و بالاخره میسر شد. آخر ساله و داوود سرش خیلی خیلی شلوغه... و امشب بعد شام دوباره رفت دفتر و هنوز نیومده.... امیدوارم خدا بهش انرژی بده ..... چشم انتظار روزای شیرین و شاد برای داوودم هستم! من تنهام و تنهایی فرصت خوبیه برای فکر کردن و صدالبته نوشتن! هر روز که می گذره بیشتر وارد زندگی واقعی و دنیای حقیقی موجود با همه ی بدی هها و خوبی هاش می شم و بیشتر احساس مسئولیت می کنم. دلم می خواد بتونم و خدا کمکم کنه از پس زندگی به خوبی بربیایم.... ابنکه بتونم موثر باشم ، وجودم و هستی من مفید واقع بشه و کارها و افکارم هدایت شده در مسیر درست باشه. این روزا همه ی آرزوم همینه!!! منو به آرزوم برسون خدای من!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 23:29  توسط فهیمه  | 

حق خوری؟؟؟؟

 

سلام امروزساعت ۵:۳۰بیدار شدم  داوود رو هم بیدار کردم و رفتیم دانشگاه....آخه

به لطف استاد محترم  و مدیر گروه ارجمندمون من ساعت دقیق جلسه ی دفاعمو نداشتم

 و به قول خودشون خانم شما از ۸ اینجا باش شاید ما یهویی گفتیم ۱۰بیا دفاع کن شایدم ۸...

 خلاصه ی حرفش این بودکه دلم نمیخواد بهت بگم کی بیای.

 آخه وقت ما که ارزش ندارهههههههه.

خلاصه رفتیم دانشگاه و ۱۲ گذشته بودکه گفتن بیاین دفاع کنین

البته بهتره بگن ارائه ی رساله تا دفاع ...

آخه اجازه ی حرف زدن نمیدن... دلشون میخواد مثل بلا نسبت شما بز اخفش فقط براشون سر تکون

بدی.... و بگی چشم!!! و منم که ....

خلاصه دفاع شد . به من دادن ۵/۱۸... نمره ای که همه وحتی خود آقایون تو دلشون مطمئن بودن حق

رساله ی من که فقط دوماه رو ویرایشش کار کردم نبود... ایمان دارم اگر خانم مشاور من و آقای راهنما

امشب به وجدانشون مراجعه کنند اذعان می کنند که نه تنها هوادار من نبودن بلکه  پشت منو هم خالی

کردن.

خیلی حالم گرفته شد... میدونم چون نمیتونم با زبونم دل بدست بیارم و به قول معروف قدرت پاچه

خواری ندارم همیشه ی عمرم همین خواهد بود.

داوود میگه تو واسه نیم نمره (آخه حق من بیشتر از ۱۹ نبود) داری خودتو اذیت میکنی....

ولی به خدا درد من از نمره ی کم نیست دردم از حق خوریه .

اونم از طرف استادای رشته ای که ادعای انسانیتشون گوش فلک رو کر کرده....

سر دفاع یکی دوتا از بچه ها هی میگفتن ساکت باش و هیچی نگو و دفاع نکن از خودت...

 ولی خوشحالم که از خودم دفاع کردم و بخاطر ترس سکوت نکردم....

ایشالا که بساط ظلم های بزرگ و در نتیجه ظلم هایی اینچنین کوچک هم برچیده شود.

برام دعا کنید ذهنم از این ایده آل گرایی دور بشه... گاهی خیلی اذیتم می کنه.

 

از داوود عزیزم ممنونم ... امروز خیلی اذیت شد و از کار افتاد...

مرسی جیگرررررر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 20:12  توسط فهیمه  | 

دلم گرفته....

 

سلام

بعد مدت ها امشب خوابگاهم ....

دلم گرفته....

اصلا خوش نیستم...

دلم به دنبال یه پناهگاه واسه آروم شدنه...

خدایا آرومم کن..

فقط تویی که می تونی.... ازت می خوام و خواهش می کنم ...

دلم رو به یاد خودت و به شکوه بودنت تو زندگیم آروم کن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 21:0  توسط فهیمه  | 

سلام به همه ی دوستای گلم

باز ماه مهر ...

شوق درس...

هیاهوی زنگ تفریح

تبلور همه ی حسای من به مدرسه منو یاد دبیرستان میندازه...

والیبال...

با بچه ها نوشابه و کیک خوردن  اونم وسط حیاط مدرسه رو زمین..

یادش بخیر....

امیدوارم سال تحصیلی خوبی واسه همه باشه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 17:43  توسط فهیمه  | 

خدایا چقدر هواگرمه!!!!

 

سلام

دارم می سوزم

آتیش گرفتم ...

چقدر هوا گرمه !!! رسما اعلام می کنم کم آوردم...گرما عاجزم کرده...

هیچی موثر نیست...شربت ،آب، بستنی،میوه...هیچی .....خدایا....

امروز از صب فقط رو پایان نامه ام کار کردم هم مغزم داغ کرده وهم گرمی هوا آتیشم زده اصلا هم سرحال نیستم

غروب ودلتنگی وگرمی....تازه فکر این پایان نامه ی عزیز هم دائم روی مغز مبارکمان رژه می رود...

همین الان از خدا خواهش میکنم منو جهنم نبره...من تحمل گرما رو ندارمااا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 21:12  توسط فهیمه  | 

غزل

یه غزل ناب از مولانا....
 
 
نه سلامم نه علیکم
 
نه سپیدم نه سیاهم
 
نه چنانم که تو گویی
 
نه چنینم که تو خوانی
 
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
 
نه سمائم نه زمینم
 
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
 
نه سرابم
 
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
 
نه گرفتار و اسیرم
 
نه حقیرم
 
نه فرستادۀ پیرم
 
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
 
نه جهنم نه بهشتم
 
چنین است سرشتم
 
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
 
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
 
گر به این نقطه رسیدی
 
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
 
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
 
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
 
خودِ تو جان جهانی
 
گر نهانـی و عیانـی
 
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
 
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
 
تو خود اسرار نهانی
 
تو خود باغ بهشتی
 
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
 
به تو سوگند
 
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
 
نه که جزئی
 
نه که چون آب در اندام سبوئی
 
تو خود اویی بخود آی
 
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
 
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 0:50  توسط فهیمه  | 

من اومدم...

 

صدتا سلام به همه ی دوستان!

خیلی وقته نشده ونتونستم بیام وبلاگ.

پایان نامه وزندگی روزمره مانع شد که بیام...

دعا کنید این پایان نامه ی محترم سایه اش رو از سر ما وزندگیمون کوتاه کنه.

امیدوارم همتون خوب و شاد وسلامت باشین.

فردا روزه آقایونه!

روز تولد یه مرد بزرگ وآسمونی .تولدتون مبارک یا علی!!

اول از همه به بابای خوب خودم این روز رو تبریک میگم وبراش عمر با عزت از خدا میخوام.

بعدش به بابای داوود جونم تبریک میگم وبرای ایشونم سلامتی وشادی میخوام از خدا!

ایشالا که سایه ی جفتشون سالها رو سر من وداوود باشه!

آمین!!!!!

و حالا اصل مطلب::::::

روز مرد رو به مرد عزیز وشریف ومهربون زندگیم داوود خوبم تبریک میگم.

وبراش بهترین ها رو از خدا میخوام...ایشالا همیشه دلش شاد ،تنش سلامت ،رویاهاش حقیقی و

لبش خندون باشه....

امیدوارم من بتونم براش خوب باشم.

داوود مهربونم روزت مبارک!

فردا با داوود میرم بیرون ...

امیدوارم روز عید به همتون خوش بگذره.

شادی هاتون مستدام.

فعلا علی الحساب چند تا تصویر خوشکل از گل به داوودم هدیه می کنم،

 ایشالا فردا خدمتتون میرسیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:55  توسط فهیمه  | 

برای دخترم منیر...

 

سلام به همه ی دوستان خوب ومهربون...

سال نو مبارک

ایشالا همیشه شاد وخوش باشین...

 

توضیح:منیر دوست ،هم اتاقی،وهم دانشگاهی منه،یه دختر خوب ونجیب اصفهانی!!!

 

البته اصلا اصفهانی نیستااااا.بخداراست میگم.

 

من تو خوابگاه مامانش بودم...وحالا بالاخره بابا دار شده....داوود باباشه!

 

سلام به دختر گلم ،منیرجون...

خوبی مامان؟

چه خبر؟

ایشالا که خوب وخوشی...

من وبابادیوید هم خوبیم...

۹ فروردین جشن ما تو شهر بابات بود...

 

هنوز خسته ایم...جات حسابی خالی بود گلممم

 

مواظب خودت باش....

 

ایشالا شاد باشی وموفق..همیشه و همه جا!

 

راستی مجددا سال نو رو بهت تبریک میگم....

 

به داداش جلالت هم سلام برسون.

 

 ایام به کام گلم!

 

اینم یه هدیه ی ویژه به عزیزم منیر،

 

 که همیشه عشق رز سفیده:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:39  توسط فهیمه  | 

خواندنی

 

یه ایمیل جالب برام رسید خیلی مفید وخوندنی..

میخوام شماهم ازش استفاده کنین...

به امید شادی های روزافزون برای شمااااا

 

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

 

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم

When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us

 

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند

Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

 

هر چه میخواهی آرزو کن
هر جایی که میخواهی برو
هر آنچه که میخواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آنچه می خواهی

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do

 

خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی

May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy

 

شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند
از هر چه سر راهشان قرار می گیرد

The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way

 

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی

The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches

 

وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند

آنگونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می کنند

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
Youre the one who is smiling and everyone
Around you is crying

 

لطفاً این مطلب را به کسانی بگویید
که برایت ارزشی دارند (همان طور که من این کار را کردم)
به کسانی که به طرق مختلف در زندگیت تأثیر داشته اند
به کسانی که وقتی نیاز داشتی لبخند به لبانت نشاندند
به آنهایی که وقتی واقعاً ناامید بودی
دریچه های نور را نشانت دادند
به کسانی که به دوستی با آنها ارج می گذاری
و به آنهایی که در زندگیت بسیار پرمعنا هستند

Please send this message to those people
(Who mean something to you (I JUST DID
To those who have touched your life in one way or another
To those who make you smile when you really need it
To those who make you see the
Brighter side of things when you are really down
To those whose friendship you appreciate
To those who are so meaningful in your life

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 10:26  توسط فهیمه  | 

ستاره ی خاموش

 

سلام به دوست گلم ستاره ی خاموش

 

وهمه ی  دوستایی که واسه من وداوودم دعا کردن!

 

ستاره ی عزیز،

 

ممنونم از محبتتون...ایشالا بهترین ها وشیرین ترین ها در انتظارتون باشه.

 

امیدوارم جواب ندادن نظرتونو حمل بر بی ادبی من نکنید...

 

من تو نظر شما نه آدرس وب سایت و نه ایمیل هیچ کدومو ندیدم ،

 

وراهی نبود واسه ارتباط...

 

از همین جا از قلب مهربونتون تشکر میکنم ...

 

وشادی هر لحظه رو براتون از خدا طلب میکنم...

 

اینم یه گل تقدیم به دل آسمونی تون!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 20:41  توسط فهیمه  | 

حرفای داوود

 

 

متنی که می خونید رو داوود عزیزم نوشته وتایپ کرده:

 

سلام

من خیلی خوشحالم الان تو وبلاگ همسر فرهیخته و مهربونم هستم

به همه شمایی که این مطلبو می خونید عرض سلام و ادب و احترام دارم

برای خوشبختی ما دعا کنید

البته من شریک زندگی و باب میلم رو پیدا کردم

امیدوارم همه شما به آرزوهایتان برسید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:23  توسط فهیمه  | 

سلام به زندگی

 

سلام

بالاخره انتظارای ما تموم شد...

من وداوود صب روز تولد پیامبر عقد کردیمممم

من این متن رو از دفتر کار داوود تایپ میکنم،کنارشم و آروممم

روزای پر استرسی رو پشت سر گذاشتیم...

لذت وآرامش الان

نوش  جونمون

از خداممنونم بخاطر همه ی لطفاش به مااااا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 16:40  توسط فهیمه  | 

 

هیچ شانه ای تاب ذوب شدن غم های مرا بر خود ندارد

 

هیچ دلی آنقدر صبور نیست تا از خودم بگویم

 

هیچ گوشی آنقدر شنوا نیست تا بشنود

 

ومن در تب وتاب این تنهایی ،از همیشه تنهاترم

 

دلم می گیرد و چشمانم نمناک غربت می شود

 

دلم هر لحظه هوایی میشود

 

ومن عاجز از توانستن...

 

دستهایم خالیست

 

تمناهایم سرشار

 

ومن بی کسی را در واژه واژه ی حرفهایم حس میکنم

 

سردی ناامیدی با در تک تک سلول های تنم لمس میکنم

 

من تنهایم...

 

روز سختی بود امروز،خوشحالم دارم به آخراش می رسم

 

فردا میرم خونه..

 

تا بل بغض هایم در سکوت اتاقم بر شانه ی دیوار ذوب شود

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 18:55  توسط فهیمه  | 

همه ی دلتنگیام

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

دلم حسابی گرفته...

 

هوا بارونیه

 

تنهام...

 

رفتنم به خونه کنسل شد...

 

واینکه امروز

 

 بعد مدتها شاید سه سال یکی از دوستای صمیمی دوره کارشناسی

 

 

بهم زنگ زد که همو ببینیم ومن اصلا آماده نبودم وکنسلش کردم..

 

 

وبدتر اینکه کسی نبود باهاش حرف بزنم

 

یعنی نشدددددد

 

خدایا آرومم کن...

 

حس غریبیه....سهیلا که اون همه دوسش داشتم اومده تهران ومیخواد منو ببینه ...

 

ومن اصلا نتونستم اصلا آماده نبودم..

 

الان قد یه دنیا دلم گرفته...

 

کاش داوود پیشم بود

 

کاش....

 

خدایا کمکم کن

 

آرومم کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 13:8  توسط فهیمه  | 

تحول

 

بخاطر تحولات شیرینی که تو ماههای اخیر تو زندگیم افتاده،

میخوام وبلاگم روهم متحول کنم...

ایشالا که این تحول هم شیرین باشه وبپسندین.

امروز قالب وبلاگو عوض میکنم ..

ایام به کام دوستای گلم!

222.sub.ir

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 16:30  توسط فهیمه  | 

میخوانمت به نام...

برای داوود عزیزم،

نوشته ای خام ولی بر آمده از دل...

با یک دنیا احترام وعشق!!!!

 

مرا از تنـگنای پـر هـراس این هجوم سرد

 

واز دهلیـز متـروک پر از ترس و سراسر درد

 

هـمـانند چـراغـی در فراسـوی شـبی  مبهـم

 

پرازحسی به خودخواندی،به قلب پاک خودای مرد

 

میان این همه تردید،میان گریه های تلخ

 

نگاهت چشمهایم را به شادی ها هدایت کرد

 

تـو ای داوود بـی آوا،صـدایـت در تبـاهی ها

 

شکوهی ساده از بودن به باغ هستی ام آورد

 

پس از تاریکی و خاموشی شبهای بی یادت

 

حضورت در کویر خشک لبهایم ،چنان بوی بهار آمد

 

در اوج یک زمستان دی،پر از سردی ،پر از نخوت

 

نگاه روشنت، ای دوست برای من بهار آورد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 16:8  توسط فهیمه  | 

دل تنگم

سلام

 

فقط اومدم بگم:

 

دلم برات تنگ شده داوود جونم

 

دلم خیلی خیلی تنگه

 

هوای دلم بارونیه...

http://www.asanup.com/images/ipx6xvpi9v6imstuvdhq.gif

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 18:46  توسط فهیمه  | 

عشق های واقعی

 

سلام روزگارتون بر مراد...

 

یه میل برام رسید ...سرشار از عاطفه!!

حکایت یه زوج خوشبخت،که به رغم ناسازگاری زمان باهم میسازن

ماجرای مرد۹۰ساله ای که با عشق ار همسر ۸۹ساله ی سرطانیش مراقبت میکنه..

درود بر عشق وتمام جلوه هاش.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 11:11  توسط فهیمه  | 

روزای پیش روی مااااا

 

سلام ،مدت هاس چیزی ننوشتم...

 

اومدم نت یهو دلم هوایی روزایی شد که پشت سر گذاشتم...

 

روزایی که تنهایی هامو تو تهران بزرگ با نوشتن همین وبلاگ پر میکردم..

 

وحالا همه تنهایی هام وبلکه همه ی زندگی منو وهمه ی بودنمو ،حضور

 

 یه مرد مهربون ودوست داشتنی وصبور  پر کرده...

 

مردی که منتظرش نبودم ولی خدا خواست واون اومد تو زندگیم ...

 

از پرچین دلم سرک کشید و همه ی زندگیمو تسخیر کرد...

 

شعار نیست ویا توهم ویا اغراق شاعرانه..با همه ی اینا آشنام...به اقتضای رشته ام

 

ولی ارتباط من وداوود هیچ کدوم اینا نیست...

 

سنم هم بیشتر از اونه که منتظر سوار سپید پوش باشم و توهم اومدنش رو به 

 

 اومدن داوود تو زندگیم تعمیم داده باشم...

 

ولی اومدنش منو از تنهایی رها کرد...یادم آورد زندگی قشنگه

 

کاش همیشه کنارم باشه...مثل امروز .منو بخواد ...کاش مطلوب هم بمونیم

 

کاش بتونیم با همه ی  تفاوت ها ونقایص همو دوست بداریم...

 

کاش روزای پیش روی ما روزای قشنگ وخوبی باشن،روزایی که ما تکیه بر دلای همدیگه 

 

 در برابر مشکلات بایستیم وپیروز بشیم....

 

از همه ی دوستایی که وبلاگ منو میبینن خواهش میکنم برامون دعا کنن...

 

شادی های بیکران رو از خدای بی بهانه مهربان براتون آرزو میکنم

 

منتظر شادی های در راه میمانم...

 

به یقین بهترینها از آن ما است

 

ایمان دارم ما لایقش هستیم

 

داوود جونم دوستت دارم ...ممنون از مهربونیات وصبوریات

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:34  توسط فهیمه  | 

سلاممممم

 

سلام

ایشالا که خوش وسالمین

یه مدت نبودم

اما مهم اینه الان هستم ودارم می نویسم

شنبه امتحان دارم

یه امتحان دوست نداشتنی...یعنی درسشو اصلا دوست ندارم پس خوندنشن دوبرابر سخته

برام دعا کنید....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 16:20  توسط فهیمه  | 

یه روز زیبا وبه یاد ماندنی

 

سلام

امروز صب من وداوود یکی از دوستای من که

 

عمل لیزیک چشم داشت رو

 

بردیم برای ویزیت پیش دکترش...

 

وبعدش  کاملا بی برنامه راه افتادیم سمت جاده چالوس...

 

وسطای راه بخاطر یه اشتباه من ودوستم طاهره ،

 

تو پیدا کردن سرویس بهداشتی

 

 چشممون به تابلوی خانه ی نیما یوشیج افتاد ..

 

ماهم که ادبیاتی وجوگیر ،از داوود خواستیم ما رو ببره..

 

وداوود جونمم که مثل همیشه پایه وشاید چارپایه بود.

 

محبت کرد ومارو برد دمش گرم...

 

وخدایا چه لذتی داشت تو مسیر ...وچه زیبا بود مسیر

 

برف هایی تو مسیر منو به  زمستونای بارونی وبرفی می برد..

 

درختای عریان  و رعناگری هاشون...

 

وداوود من وخوش مشربی هاش...

 

همه ی اینا منوآروم ومست می کرد...

 

مصاحبت با داوود هم لذت رو برام صد چندان می کرد...

 

از خدا میخوام داوود واین روزا ولحظه های خوب رو ازم نگیره

 

چندتا عکس از خونه ی نیما

نیما مردی که او را چشم در راه بود...

بنظرتون نیما انتظارش سر اومد؟؟؟

 

 

نمای بیرونی منزل نیما

 

 

نمایی از قسمتی از منزل نیما

 

قسمتی دیگر از منزل نیما

آرامگاه نیما

 

 

 خواهر نیما خانم بهجت الزمان اسفندیاری

 

 

و

 

  جناب سیروس طاهباز نویسنده محقق معاصر

 

 وگردآورنده ی آثار نیما هم در صحن حیاط این منزل مدفونن

اینم یه عکس از استاد شهریار ونیماخان و پسرشون شراگیم

 

 

گچ بری های زیبا در فضای کلاسیک وسنتی خانه

چشم نوازی ودلبری می کنن..

 

لازمه عرض کنم یکی دوتا از عکسای متن از اینترنته....

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 0:3  توسط فهیمه  | 

یه روز خوب...!!!

سلام

دوست دارم وآرزو میکنم همه تون خوب باشین.

 

دیروز من وداوود رفتیم بیرون ...

 

روزخیلی خوبی بود...

09 %alt

 

 

بعد یه هفته مشغله ی شدید داوود

 

که نشده بودهمو ببینیم ،

 

وباهم باشیم،حسابی خوش گذشت.

 

هنوز خستگی به هفته ی شلوغ کاری

 

 تو وجود داوود بود...

 

 ولی خدا رو شکر روز خوبی  داشتیم..

 

امروز حس کردم بیشتر از همه وهمیشه به داوودنزدیکم،

 

وقتی از دلش واحساس هاش برام گفت،

 

آروم شدم وایمان آوردم که با من یکیه...

 

کاش بتونم حداقل شنونده ی خوبی براش باشم...

 

شاید بقول خودش بتونیم تکیه گاه هم باشیم...

 

از خدا ممنونم بخاطر داشتن داوود...

 

امیدوارم بتونم براش خوب باشم...

 

ودر کنارش از زندگی لذت ببرم تا

 

شادی وسعادت رو تجربه کنم.

 

ما دلامونو بهم دادیم تا یکی بشیم

 

 وبهترین هارو حس ولمس کنیم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:33  توسط فهیمه  | 

دلم تنگه...

 

از دیروزه دل تنگ شدم...

دلم میخواد ببینمت... زود زود

واین یعنی جوشش عمیق احساس در وجود من!

حس دوست داشتن تو!

دارم بد اخلاق میشم خودم حس میکنم...

واین فقط بخاطر نبودن توست...

آزمون سختیه...

 

بقول شاملو:

 

چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت


آزمون تلخ زنده به گوري!


چه بي تابانه تو را طلب مي كنم!


بر پشت ِ سمندي


گوئي


نوزين


كه قرارش نيست.


و فاصله


تجربه ئي بيهوده است.


بوي پيرهنت،


اين جا


و اكنون. ـ


كوه ها در فاصله


سردند.


دست


در كوپه وبستر


حضور مانوس ِ دست تو را مي جويد،


و به راه انديشيدن


ياس را


رج مي زند


بي نجواي ِ انگشتانت


فقط.-


و جهان از هر سلامي خالي است.

 

وفقط دلخوشی عشق تو منو زنده نگه میداره...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 19:49  توسط فهیمه  | 

انتظار

 

شعر زیبایی از هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)

 

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد


 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

 


 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت


 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

 


 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست


 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

 


 زهی امید که کامی از آن دهان می جست


زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

 


دریچه ای به تماشای باغ وا می شد


دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

 


تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم


 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 19:27  توسط فهیمه  | 

هم سفر سلاممممممممم

سلام

بعد مدت ها اومدم که آپ کنم....

این بار متفاوتم ....

کمی شاید شاد  وکمی مضطرب...

من سهم خودم رو از زندگی پیدا کردم...

کسی که بتونم باهاش هم نفسی کنم

باهاش زنده باشم

باهاش زندگی کنم...

دوستای گلم برای موفقیت وخوشبختی من وداوودم دعا کنید

امیدوارم بتونم شریک وهم نفس خوبی براش باشم

الهی به امید تو

 

 

 

داوود عزیزم

امیدوارم بتونم همراه وپایه ی خوبی برات باشم تو زندگی!!!

پست های بعدی اگر داشته باشم مخاطب ویژه واصلی من داوود

عزیزم خواهد بود.

 

                      دوستت دارم هم نفس!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:16  توسط فهیمه  | 

فردوسی بزرگ ....

 

سلام

 با دوستم از فردوسی حرف میزدم که یهو یادم اومد

من یه شعر در مورد این شاعر بلند مرتبه وارزنده ی کهن بوم ایران دارم،

دلم خواست بیام بنویسمش تو وبلاگم...

امیدوارم بخونید وازش لذت ببرین ...سعی کردم بر وزن شاهنامه باشه..

یادگاری از شب شعرای دوره ی لیسانس...

 

همی در جهان نام ایران زمین

بــود برتر و پــــایــدار و وزیـــن

 

به نقل یکی پیر نیکی شناس

که گویم همی جان وی راسپاس

 

بـزرگی عـزیـز وگشــاده زبان

خـردورز دانـا با طبـع روان

 

بدان گونه دهقان آزاده ای

کهن مرد دانا وفرزانه ای

 

بسی رنج برده در آن سال سی

عجم زنده کرده بدین پارسی

 

سخن سفته باگوهر پهلوی

بود تا به معنیش شادان شوی

 

بزرگان ومردان این بوم و بر

یل و گرد با آن همه کر وفر

 

شدندی به نیروی طبعش شهیر

جـهانـدارو رزم آور و شیرگیـر

 

هم او برده ملک سخن را نشان

هم اوبوده شاه هنر را کیان

 

به نیکی به تن روح پاکی دمید

نـشـاید ورا خفـته در گور دید

 

به شهنامه گیتی پراز نور کرد

بدی وددی را از آن دور کرد

 

الـهی به جاه بلندآگهش

که دارد مقامی دراعلای عرش

 

زمردان وپاکان هر دو جهان

درودی فراوان به او می رسان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 17:49  توسط فهیمه  |